آغاز دهه ۹۰ را خسته خسته می رویم

فرصت نشد که به دوستان و عزیزان که پیام دادند و تبریک ، جوابی بفرستم

از همین جا خاک ادب می بوسم و عذر خواه. باشد که سبز و جوان بمانید به سال ها.

خواستم از تجربه های سوررئالیستی ام که در طول سالیان می نویسم و هرگز کسی آنها را نخوانده و ندیده ! چندتایی توی این پست بگذارم و بعد از خیرش گذشتم.

شاید کمی جرات می خولست ولی قول آن را می دهم قبل از چاپ توی این خراب شده چند تایی شان را تست کنم!

نمایشگاه کتاب نزدیک است، کتاب سوم ام به نام " فارسی حدود من است " توی دست چند ناشر در حال دست به دست (شاید هم پاتوپا ! ) شدن است. کور سویی از رسیدن کتاب به نمایشگاه ۹۰ دارم . اگر برسد بفوریت دوستان راخبر خواهم کرد. ببینید و ثوابی از این عزاداری به روح مولف برسد! دست به نقد - یک شعر از این مجموعه می رود به روی امواج ، به پیش دیدگان نکته سنج شما هر جا که باشید..شعر با دل و جان به عزیزم ،شاعر و انسان : محمد شمس لنگرودی تقدیم شده .باشد که بپذیرد..هرکس به سهم خود چاقوی نقدش را فرو کند به تن شعرم حرفی به من آموخته..حتا اگر دو حرف باشد : آخ ..

 

 

 

 

شاعر سیاه کوچولو

 

برای : محمد شمس لنگرودی                 

 

 

نفس حبس کنید!

تا بگویم   ماهی شده ام   چه ها که نکشید.

 

هی سر به شیشه بکوبم                       

و نفس ام قانع باشد

تا حدود آب شش هایم بالاتر نیاید

قلاب بیندازید

از لب های مرتفع ام کلمه بگیرید!

تا برخواسته از حلق ام

به شما لبخند بگویم و

                  هی سر به شیشه بکوبم

 

حالا باید حدود صبح شده باشد

من به اثنای زندگی بر نگشته ام

قصه ها به کم شدن ام خندیده اند

ماه از افق تلاقی کرده

تنگ بلور به مساحت یک اتاق و

                 هی سر به شیشه بکوبم

 

یک جاهایی از زندگی ام درد  کند

خنده بروم      از شیشه ی روبرو 

گریه برگردم    تا پایان اولین مردن ام

قائل به خنده های قلابی

با حسرت هوای پشت شیشه

                هی سر به شیشه بکوبم

 

 

آوازم آتش گرفت

ما هم که نبودیم

باز مردم داشتند می خندیدند...

سکسکه توی آب

منِ سیاه کوچولو

با دلی که از شدت شیشه ، ماتِ مات

فکر می کردم به فردای سرخ شدن ام

و به مساحت سوزنده ی ماهی تابه

               هی سر به شیشه بکوبم

یا توی تن اتاق

با سینه ای انباشته از جراحت

کلمه بالا بیاورم؟

 

منِ سیاه کوچولو

مغرور از گذشته ی بزرگ ام

از شدت زندگی

               هی سر به شیشه بکوبم

و توی بی کرانه ی یک تنگ بلور

روزی صد بار خودم را به مردن بزنم

شاید شبی

قائل به گریه هایم شدید.

 

پیش گویی می کنم

حدود صبحی برخواسته از حلق ام می میرم

تا مرده ی واقعی ام بگوید به شما:

نفس رها کنید!

یادش بخیر

زندگی های خیالی ام...