پيغمبري كه گنگ بود

 

من آغشته بوده‌ام

در اعماق پنجره

نام گل هاي آفتاب گردان خشك شد

پاييز نرسيده بود

ولي زبان ام را بريدند

گفتند نام ها را ياد بگير از نو

اين چند دقيقه اي كه ترديد شدي

نام اش عقل است

و من با زبان بريده زبانزد عقل‌ام شدم

بعد حروف از زمين جوشيد

و من نازل شدم

هوا را آبي كردم

عطرها را آبي كردم

و به جاي همه ي فصل ها خنديدم

با تن من روان شده بودم

و داشتم همه چيز را با خودش دوست مي داشت

گفتم راه ام را كج كنم

زمين را با خودم ببرم به جايي دور

پاييز به گرد دل ام نرسيد

دل ام كه لرزيد

گفتم حتمن آفتاب گردان چرخيده است

بي كه ترديد شوم

پيراهن ا م  را  كندم

لبان ام را كندم

زبان ام كندم

و بعد زمين جاذبه اش را براي من گم كرد

من شاعرم شده بود.