دو شعر تازه تر
کلام کن
کلام کن
تا پرواز جوانه باشد
در دست ام که غروب می رود
از یادهای رفته ات دورتر
تا توی نخ های پیراهن
پراکنده ام کنم
کجایی که سایه - ریز باران ها باشم
با دلی متروک این حوالی
در تنهایی تن پیدایی دارم
که دارم به داشتن ات خو نمی کنم
دل ام به تنهایی اش گرم است
تا بیرون تر از قدم زدن
گام نمی گیرم
تا استنشاق خستگی از ساق
دست ام کلاغ مرده ای است
درخت ام شو
که کاری به قار ندارم
وقتی سنگ ام می کنند
کلام نکنی
دست ام غروب است
سنگ اش بزنند
شاخه می رود./
دهان ام باش
از تو دهان می دهم
نگاه می شنوی از من
حتا اگر به ابتدا
حتا اگر به راه آمده برگردم
انسانی است که مانده
گیج تبارش با بوی نخوانده ای
که حسرت به خوانش گیاهی اش
و صدای باران زده ای در تن اش پیوسته
پیوسته مهربان ریشه ها شده
شخم از دست زمین زده
شده همان که بوده من
که سر راه تو بوده ام
و با نگاه گیاهی ام شنیده ام
هیچ مرگی زیباتر از انسان نیست
سنگ عاشقانه های مرا می شوی
که سینه به سینه ات می گسترش ام
اگر گریه به تن گیاهی ام گرفته
و شخم از زمینه های سکوت ام بیرون زده
پیوسته دهان ام باش
می خواهم از لبان ات زبان بگیرم ./
سلام دوست عزیز ...